سلام دوستان خیلی گلممممممم می دونم که دیگه این وبلاگ مثل سابق به روز نمیشه اما خب دیگه گرفتاری های زندگی ادم ها رو از چیزهایی که دوست داره دور می کنه از این به بعد سعی می کنم هر موقع نت میام از جملات کوتاه ادبی استفاده کنم که امیدوارم خوشتون بیاد
خیلی دوستتون دارم
نگار

بی مهری زمانه...
سالهاست زمستان بي مهري اش را زردي پاييز
و پاييز تنهايي اش را از غرور تابستان
و تابستان سرمستي اش را از بهار عاشق گلايه مي کند
ولي بهار در ميان اين همه فرياد ناعادلانه از سکوت غم انگيز زمستان سخن نمي گويد...

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 15:1  توسط نگار خوش ذوق
|
سلام مدتي هست كه نتونستم به تپش سايه دستي بكشم تصميم گرفتم قبل از آنكه به خاطر بي مهري من از تپيدن بايسته... بهش يه توجهي كنم يكي از داستان هام كه چند وقت پيش نوشته بودم براتون انتخاب کردم اميدوارم با خوندنش لذت ببريد
z.h.g.a






ايرانسل
- حوصله مون سر رفته... امروز كه دانشگاه خبري نبود
- اره،خيلي روز كسل كننده اي بود
- ميگم اون مزاحمي شماره اش چند بود كه به ندا زنگ مي زد؟
- مي خواي چكار كني؟
- تو ندا رو صدا كن تا بهت بگم
- ستاره متعجب از كنار ارزو بلند شد و به طرف اتاق ندا رفت وبا او برگشت
ندا:موضوع چيه آرزو؟
- هيچي گفتم حالا كه حوصله مون سر رفته با اين پسره حرف بزنيم تا بخنديم
- نمي ترسي برات دردسر درست كنه!
- نه بابا .. با سيم كارت ايرانسلم بهش زنگ مي زنم
- باشه
- شيطنت و هيجان در رفتار آرزو موج ميزد او جزء بازيگوشترين بچه هاي خوابگاه بود بعد چند بوق صداي مرد جواني از بلندگو موبايل آرزو بيرون دويد
- الو بفرماييد
آرزو با ناز گفت:س..سلام
- سلام
- مي تونم چند دقيقه باهاتون حرف بزنم
- با من!
- آره
- شما؟
- ..........
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 22:30  توسط نگار خوش ذوق
|
انتظار بي حاصل....
نيمي از صورت او در تاريكي مهتاب مي درخشيد
اما خاموشي كه در اين سكوت پر پر مي شد
پايان انتظار من نبود
آن هم انتظاري كه حاصلش گل هاي حسرت باغچه بود
بعد از مردن ثانيه هاي بي دليل
او رفت
و
من با دنيايي از حرفهاي ناگفته
بدرقه كن راه او مي شدم
چقدر زمان بي رحم بود...
وقتي فاصله ها جاي او را در نظرم گرفتند
من هنوز در جاي خود باقي مانده بودم
تا شايد زمان اندكي سرش را به عقب برگرداند
و تصوير سرد خاطرم را زنده كند.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 0:33  توسط نگار خوش ذوق
|
نجوایی در سکوت
ای کاش می شد چشم ها را بست و بر روی برگ های زرد خشکیده پا گذاشت و نفهمید صدای خش خش آنها رو که بی شباهت به شکستن قلب خسته اشان بود
در اين بين آنها هر لحظه در زیر پا جان می دادند و...
خيلي وقت بود كه به نظاره آب راكد حوض نشسته بود
و صداي كلاغي كه از سوز سرما زوزه مي كشيد
موجب ازارش مي شد
او مي خواست در ميان سكوت سرما صداي رويايي اش را بشنود
ولي تصوير ابري آسمان پايان انتظارش بود و بس
z.h.g.a
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 0:11  توسط نگار خوش ذوق
|
بغض هاي شيشه اي

نمی دونم از کجا باید حرف بزنم چون مدت هاست که سکوت رو به حرف زدن ترجیح دادم وتنها یک سری خاطرات کم رنگ برام باقی مانده که شباهتی به ساغر امروز نداشت
درست 10 سال پیش مرداد ماه بود که باهاش اشنا شدم فکر می کردم اون هم شبیه 1000 تا ادمی بود که دور بر منو گرفته بودند اول چت هامون بیشتر به شوخی و مسخره بازی می گذشت اما کم کم نسبت به زندگیش کنجکاو شدم تا بیشتر ازش بدونم وقتی فهمیدم که اون فرزند طلاقه وچقدر از لحاظ عاطفی بهم ریخته است
خیلی ناراحتش شدم سعی کردم بیشتر بهش توجه کنم حتی تلفن هم دادم تا گاهی باهم درد و دل کند
کم کم احساس کردم بهش علاقه دارم نمی تونستم لحظه ای ازش بی خبر بمونم اما اون انقدر توی درون خودش غرق شده بود و درک نکرده بود که تو این مدت قلب من را گرفتارخودش کرده بود
بعد از مدت ها تصمیم گرفتم بهش بگم که دوستش دارم وحاضرم شریک تمام تنهایی هاش باشم
اما اون بر خلاف انتظارم فقط سکوت کرد و گفت: من برای زندگی ساخته نشدم من نتیجه یک ازدواج غلط بودم ، حیفه که جوونی خودت رو وقف چنین ادمی بکنی...
خیلی شنیدن این حرف برام سخت بود با بغض گفتم :بیژن یعنی تو منو دوست نداری؟
بیژن تنها آهی کشید و گفت :ساغر خواهش می کنم ادامه نده راضی نشو بیشتر از این زجر بکشم
وگوشی رو قطع کرد واین اخرین تماس من و بیژن بود
من تا مدتها سکوت کرده بودم و هرشب اشک حقارت بر بالینم می ریختم به مرور به زندگی عادی خودم برگشتم اما دیگر احساسی نداشتم که باعث تپیدن قلب مرده ام شود
سه سال بعد وقتی دیدم خبری از بیژن بهم نرسید ناچاراً ازدواج کردم همسرم خیلی بهم محبت کرد کم کم گذشته رو فراموش کردم
تا اینکه....
همسرم بهم گفت که فرداشب یکی از دوستانش بعد ازسالها به دیدنش می آید وقتی دوست همسرم را درسالن پذیرایی دیدم شوکه شدم چون دوباره بغض هاي شيشه اي 10 سال پيش تو گلوم پر پر مي زدند
در این بین حمید گفت :ساغر جونم این هم آقا بیژن دوست دوران مدرسه من است، عجب روزگاری هست فکر نمی کردم بعد از سالها پیداش کنم...
z.h.g.a
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 22:58  توسط نگار خوش ذوق
|
چرا های بی جواب...
مثل همیشه نوک خودکارم رو روی حاشیه کاغذ کشیدم که مطمئن بشوم هنوز می نویسه یا نه؟
نمی دونم چرا خیلی چیزها برامون عادت شدند وبعدش جزءای از زندگی تکراری روزانه مون می شند بدون آنکه برای زندگی مون اون عادت رو تعریف کرده باشیم!
و یا انقدر می رویم تو حواشی زندگیمون غرق میشویم که اصلیات زندگی رو پاک فراموش می کنیم طوری که خودمون و دیگرون رو معطل یه جمع ساده ریاضی می کنیم
آخه چرا باید زندگی این طور باشه ؟
چرا هنوز خودمون رو پیدا نکردیم؟
ومنتظریم یکی پیدا بشه تا ما رو هل بده جلو ؟
نمی خواهم کسی رو با این چرا ها محاکمه کنم اما خدایی ما چند دفعه دنیا می آییم که زندگی کنیم چرا تکلیف خودمون رو بعد از کلی بهار که بدرقه کرده و کلی پاییز دست نخورده که انتظارمون می کشند نمی دونیم؟
دلم می خواهد
یه روز که از خواب بلند می شیم باور کنیم که با این سرمایه جوونی که داریم می تونیم دنیا رو فتح کنیم و نگیم حسش نیست بگیر بخواب همه این حرفها شعار توخالیه و پتو رو بکشیم روی احساس هایی که می تونند زنده شوند اما ما نامردی می کنیم وبا یه توسری خفه شون می کنیم.
z.h.g.a
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 21:3  توسط نگار خوش ذوق
|

قاصدک
لحظه های شیرینی از عمر من به تاراج زمان رفته بود
و من همچنان سر بر روی زانوهایم گذاشته ام
به پنجره دلی می نگرم
که سالهاست مهمان تارعنکبوت های خانه همسایه است
قاصدک مدت هاست که به دیدارم نیامده
نمی دانم لابه لای کدام شاخه درخت اسیر شده است
صدای جیرجیر پنجره مرا به خود آورد
اما دیگر خیلی دیر شده بود
چون قبل از آمدن پاییز محبوبم
تمام وجودم خزان شده بود...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 23:33  توسط نگار خوش ذوق
|
ای کاش می شد فریاد زد...
این دفعه برخلاف همیشه تپش سایه را با حرفهای دلم نقاشی می کنم حرفهایی که بایستی گفته می شد ولی آدم های زیادی آن ها را باور ندارند!
گاهی آدم ها انقدر تو اقیانوس زندگی شون غرق می شوند
بدون اینکه فکر کنند شنا کردن را بلدند یا نه؟
یا اینکه شروع به دویدن می کنند بدون اینکه به مقصد شون فکر کرده باشند ویا...
نمی دانم از چی باید حرف بزنم
اما تنها چیزی که ذهنم را مشغول کرده اینه که چرا
اعتقادات آدم ها می لرزه و یا اینکه جا خالی می کنند؟
چرا خودمون رو گم می کنیم و هیچ تلاشی برای پیدا کردن خودمون نمی کنیم ؟؟؟
ای کاش می شد فریاد زد تا یادمون بیاد کی بودیم و به کجا باید بریم...
z.h.g.a
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:29  توسط نگار خوش ذوق
|
به دنیا بگویید برای لحظه ای بایستد...
به دنیا بگویید برای لحظه ای بایستد
به دنیا بگویید بودن را برایم معنا کند
و بعد برود
دنیا قطاریست که سرنوشت من وتو را به دنبال می کشد
وتقدیر آخرین ایستگاهی است که می ایستد
شاید اگر دنیا صبور بود....
آن وقت آدمی خیلی پیش تر از این خود را می شناخت
وبه آشنایی، یک اتفاق کوچک نگاه نمی کرد
و می فهمید که ؛
لحظه لحظه زندگی جایی برای خود در دفتر خاطرات دارند
ولی افسوس که دنیا می رود....
z.h.g.a
+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 22:45  توسط نگار خوش ذوق
|
باورم نمی شه ...
باورم نمی شه تو زلالی آب رودخونه
چهره آدم ها پیدا نباشه
باورم نمی شه تو سفیدی برف
هیچ ردی از پاهای خسته نباشه
باورم نمی شه هیچ صدایی
روی ضبط سوخته خونمون نباشه
اون وقت
یک حقیقت تلخ را باید باور کرد که.....
z.h.g.a

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 19:49  توسط نگار خوش ذوق
|